صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
276
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
ناپاك و كشته شده را در چاهى از سنگ ساخته شده در بدر ، بينداختند . سه شب در منطقهء بدر ماندگار شدند و روز سوم ، دستور داد آمادهء حركت شدند و با يارانش به بالاى چاهها رفت و كشتگان درون چاه را با نام صدا مىزد و مىگفت : مگر بهتر نبود كه از خدا و پيامبرش پيروى كنيد ؟ بىترديد ما به وعدهاى كه خدا داده بود ، كاملا رسيدهايم . آيا شما هم به آن چه خدا به حق وعده داده بود رسيديد ؟ ! عمر مىگويد : اى پيغمبر خدا ! چگونه با اجساد بىروح سخن مىگويى ؟ پيامبر مىگويد : به خدا سوگند ! شما بهتر از آنان نمىشنويد ؛ فقط ياراى جواب دادن ندارند . « 1 » ( 1 ) خبر شكست قريش به مكه مىرسد مشركان در ميدان نبرد ، به صورتى نامنظم مىگريختند و در درهها و راههاى دور دست پراكنده مىشدند و ترسان و وحشتزده به سوى مكه بازمىگشتند و از شرمسارى نمىدانستند ، چگونه وارد شهر شوند . ابن اسحاق مىگويد : اولين كسى كه وارد مكه شد ، حيسمان پسر عبد اللّه خزاعى بود [ كه مردم مكه را از شكست اردوى قريش آگاه نمود ] . از او پرسيدند خبر تازه چيست ؟ جواب داد : عتبه و شيبه ، پسران ربيعه ، ابو الحكم ( ابو جهل ) پسر هشام و اميهء خلف . . . كشته شدهاند . وقتى نام سران را برشمرد [ سخت سرگشته و متحيّر شدند ] ؛ صفوان پسر اميه كه در حجر نشسته بود گفت : هذيان مىگويد . دربارهء من از او بپرسيد . گفتند : صفوان چه كار مىكند ؟ حيسمان گفت : او در حجر نشسته است . سوگند به خدا پدر و برادرش را ديدم كه كشته شدند . ( 2 ) ابو رافع آزادشدهء پيامبر - كه خدمتكار عباس بود ، مىگويد : اسلام ، به خانوادهء ما ، نزديكان پيامبر وارد شد . عباس ، ام الفضل و من ، هر سه ايمان آورديم . عباس از بين خويشاوندانش ، اسلام را پنهان مىداشت . ابو لهب در نبرد بدر تخلّف ورزيد [ و عاص پسر هشام مغيره را به جاى خود به جنگ فرستاد ] . وقتى خبر نبرد به مكه بازآمد ، ابو لهب ذليل و خوار گشت ؛ ولى ما احساس سرور و سرافرازى مىكرديم . من ، شخصا مردى ناتوان و ضعيف
--> ( 1 ) - متفق عليه ، مشكاة المصابيح .